خدا


یه زمانی چقدر حرف داشتم برای زدن......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط koochooloo |

خدا


زندگی من به طور عجیبی قروقاطی شده. گاهی اصن نمیدونم که کجام٬ دارم کجا میرم و چی میخام. هدفم چیه٬ نمیدونم. زندگی جوری شده برام که انگار هرکاری که میکنم اشتباهه. که نیازه یه مدت فقط و فقط هیچ کاری نکنم. هیچ کاری. دوس داشتم تو پیشم بودی من فقط میشستم تو بغلت و میگفتم که میخام یه مدت هیچ کاری نکنم. فقط بشینم و آدما رو نگاه کنم. ببینم زندگی بی من چ شکلیه. دوس داشتم تو پیشم بودی که باهم نیگا کنیم زندگی رو و ببینیم که چقدر مسخره و بی‌ارزشه. دوس داشتم میتونستم زندگی رو برگردونم عقب٬ به اون زمانایی که همه‌چی پرفکت بود..... دوس داشتم که برای چند لحظه مغزم رو خاموش خاموش میکردم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط koochooloo |

خدا


من دوستی ندارم. من دوستی ندارم جز تو. ینی دوستای سطحی و همینجوری که فراوون دارم٬ همینایی که دو-سه ساعت باهاشون فان داشته باشیم و بعدشم هم اونا مارو یادشون میره و هم ما اونا رو. اما تو برای من دوستی. دوست واقعی که آدم روش واسه هرچیزی حساب میکنه٬ حتا اگر کاری از دستش برنیاد لااقل همدردی میکنه با آدم. اینه که من وختی از عالم و آدم شاکیم٬ و آمادی این رو دارم که با کسی دعوا کنم٬ وختی میبینم چراغ تو روشن میشه خوشال میشم از اینکه یه دوستی دارم که میتونم باهاش دعوا کنم و اون بعدش درک کنه که من فقط میخاستم دعوا کنم و نه هیچ چیز دیگه‌ای. یه دوستی که نگران این نباید باشم به خاطر این رفتار بدم از من دلگیر شه. یه دوستی که بتونه من رو آروم کنه و بهم بگه با من دعوا کن به جای اینکه بری گند بزنی به روابط دیگت.

من خیلی متاسفم از رفتارای احمقانه‌ای که دارم٬ از حرفای بیخودی که میزنم٬ از دغدغه‌های مزخرفی که دارم. من متاسفم از اینکه یادم میره اینکه من حالم خوب میشه بعد دعوا معنیش این نیست که تو هم حالت خوب شده و یادم میره که از دلت دربیارم. من متاسفم که با خودخاهی به روز تو گند میزنم برای اینکه خودم روز بهتری داشته باشم. من متاسفم که نمیتونم اون چیزی باشم برای تو٬ که تو برای من هستی. من از اکثر بدی‌های خودم آگاهم و باز هم انتظار دارم که تو با من خوب باشی و من رو لوس کنی و ازم دلگیر نشی و ... من بابت این انتظار احمقانه متاسفم. من متاسفم که با علم به اینکه تو چقدر گرفتاری٬ به خودم اجازه میدم که وقتت رو برای یه دعوای الکی تلف کنم. آه که من چقدر بابت همه‌چیز متاسفم...

من رو خیلی ببخش٬ و هرچقدر که من بدم٬ تو خوب باش.... چون وختی تو خوب نیستی٬ دنیا حالش خرابه٬ هواش گرفتست٬ نفس آدم در نمیاد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط koochooloo |

خدا


من دلم تنگ شده برای اینکه اینجا باشی و با هم بریم هیئت و حرف بزنیم و بخندیم و گریه کنیم و ... من دلم تنگ شده برای اون زمانایی که فکر میکردم خیلی مفیدم و تو برای من نمیتونی ادا دربیاری و خودتی همیشه. دلم تنگ شده برای موقعی که وختی باهات حرف میزنم نترسم از اینکه الان ناراحت میشی. دلم تنگ شده برای اون زمانی که تو باهام حرف میزدی و من میدونستم چی باید بگم تا تورو آروم و عاقل کنم. دلم تنگ شده برای زمانی که حس کنم هنوز مفیدم. دلم تنگ شده برای اینکه بفهمی مهمی واسه آدما. دلم تنگ شده برای اون زمانایی که سردرگم نبودم و میدونستم باید چیکار کنم. دلم تنگ شده برای زمانی که وختی دلم برات تنگ میشه همراهش شادی باشه٬ نه عصبانیت از دنیا. دلم تنگ شده برای زمانی که دلم تنگت نباشه.

اینو گوش میدم:

من برای تو میخونم٬ هنوز از اینور دیوار/ هرجای گریه که هستی خاطره هاتو نگه دار/ تو نمیدونی عزیزم حال روزگار مارو/ توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه ها رو/ خورشید و از ما گرفتن شکر شب ستاره پیداست/ از نگاه ما جرقه صدتا فانوس یه رویاست/ من برای تو میخونم بهترین ترانه هارو / دل دیوارو بلرزون تازه کن خلوت مارو/ هم غصه بخون با من/ تو این قفس بی مرز/ بعنت به چراغ سرخ/ لعنت به چراغ سبز...

یا:

مث برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا میترسم... توی چنگ  وحشی باد برم از خاطر و از یاد بپوسم... همه روزای من غصه بودن من توی آینه دلم مث شب سیاه و سرده... مث ابرا رنگ درده... تو شتاب لحظه ها من با خودم  یکه و تنها میدونم.... تو سراب این افق تا سفر نهایت اینجا میمونم... همه روزای من غصه بودن من تو آینه دلم مث شب سیاه و سرده... مث ابرا رنگ درده...


پ.ن. همه شعرا رو خودم تایپ کردم و کپی نکردم که بدونی میدونم شعره رو

پ.ن.۲. کاش میفهمیدم داره چی میشه....

پ.ن.۳. فک میکنم خدا ازم شرمندست.. ینی ناامیدش کردم و میکنم...

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط koochooloo |

خدا


انقدر این روزها حرفهایی زدم که باورشون نمیکردی که الان یه حس جدیدیه که میخام چیزی بنویسم و فک کنم که باورشون میکنی. روزهای گذشته خ سخت بود. حس میکردم دیگه از دستت دادم. و هی همه چی بدتر میشد و انگار که پیشرفتی نبود کلن. و خب حالا میخام همون حرفا رو بگم با این تفاوت که باور میکنی این بار. تو برای من اونقدری مهمی که حاضرم خودم رو گم کنم تا تورو پیدا کنم٬ چون میدونم بعدش تو من رو پیدا میکنی. اونقدر مهمی که میتونی زندگیم رو مختل کنی یا دوباره به جریان بندازی. اونقدر دوست داشتن تو زیاده که من از خودم متنفر میشم به خاطر ناراحت کردن تو٬ نفرت واقعی...


دوستت دارم زیاد

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط koochooloo |

مطالب قدیمی‌تر